تبلیغات
هخامنش کرمان

آمار بازید

کل بازدیدها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه پیش :
به روز رسانی :

خاطره: باغبان شدن

م نمی فمم چرا هر وخ ا سر پس چن دقه اویی می رم سر کله ی سرپرست یا فرماندمون پیدا می شه.
امرو ک ت آسایشگا نشسته بیدم و کرم ضد آفتاب می زدم فرمانده سر رسید و ب ناویم گف: کو جناب سعیدی؟
ناوی یویم ور دش گف:
ت آسایشگایه.
صدام زدن و اومدم پیششون. فرمانده وشم گف:
گشاد تشریف دارین! باید بدم تنگت کنن!
ا همی بابت برا تنگ شدنم(!) داد بلواره آبیاریش کنم. منم با ای یال و کوپالم ( ۴ سال تحصیلات دانشگایی، درجه ی ناوبان سه یی، ۲۵ سال سن) آبپاش ر ب دستم گرفتم و گیاآ و درختاره آب می دادم. هر کی میومد ی نگایی با شگفتی وشم می کرد. منم سنگ رو یخ ( یا یخ رو سنگ؟ ) شدم




دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: چهارشنبه 1392/04/12 - 14:52 | دیدگاه شما و دیگران: ()