تبلیغات
هخامنش کرمان

آمار بازید

کل بازدیدها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه پیش :
به روز رسانی :

خاطره: باغبان شدن

م نمی فمم چرا هر وخ ا سر پس چن دقه اویی می رم سر کله ی سرپرست یا فرماندمون پیدا می شه.
امرو ک ت آسایشگا نشسته بیدم و کرم ضد آفتاب می زدم فرمانده سر رسید و ب ناویم گف: کو جناب سعیدی؟
ناوی یویم ور دش گف:
ت آسایشگایه.
صدام زدن و اومدم پیششون. فرمانده وشم گف:
گشاد تشریف دارین! باید بدم تنگت کنن!
ا همی بابت برا تنگ شدنم(!) داد بلواره آبیاریش کنم. منم با ای یال و کوپالم ( ۴ سال تحصیلات دانشگایی، درجه ی ناوبان سه یی، ۲۵ سال سن) آبپاش ر ب دستم گرفتم و گیاآ و درختاره آب می دادم. هر کی میومد ی نگایی با شگفتی وشم می کرد. منم سنگ رو یخ ( یا یخ رو سنگ؟ ) شدم




دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: چهارشنبه 1392/04/12 - 15:52 | دیدگاه شما و دیگران: ()

زنده خوانی هخامنش سعیدی- از تو می پرسند




دسته بندی : وشت بگم ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 13:45 | دیدگاه شما و دیگران: ()

هدر دادن آب یا تشنگی گربه؟



این همه می گن آب را هدر ندهیم. اگه آب ر هدر نداده بودم این گربه از تشنگی می مرد ک







دسته بندی : وشت بگم ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 13:44 | دیدگاه شما و دیگران: ()

عکسی در روزنامه ی جام جم با ژست هخامنش سعیدی




دسته بندی : وشت بگم ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 13:34 | دیدگاه شما و دیگران: ()

خاطره: خط کشی اتاقک نگهبانی

سرپرست سردر وشم گف ک ا زیر پنجره ی اتاقک نگبانی ی خطو راستی دور تا دور دیوار بکشم تا زیرشو رنگ کنن. ولی خطم او قد کج بید ک اگه حتی فرموندمونم گف:
تو شطو لیسانسی هستی؟!ا
دواره سرپرست وشم گف ک رو میز، صفه شطرنجی در بیارم.
او یتو کادری گف:
ب سعیدی گفتی خط بکشه، یتوش ای وره، یتوش او ور، حالا بگی شطرنج بکشه، برات تخته نرد در میاره!



دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 12:16 | دیدگاه شما و دیگران: ()

خاطره: شاشیدن سگ

چن شب پیش سگی جلو اتاقک نگبانی ما شاشیده بید.
فرداش سرپرست سردر ب ناویا نگبان گف:
سر پستتون خابیده بیدن؟
ناویا گفتن:
نه.
سرپرست گف:
اگه بیدار بیدن، سگ جرات نمی کرد بیاد ایژو بشاشه!



دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 12:14 | دیدگاه شما و دیگران: ()

خاطره: پیچ گوشتی

سرپرست سردر ک بالا چار پایه بید وشم گف پیچ گوشتی ر وشش بپرونم بالا. منم پرتش کردم بالا، ولی ب دستش نرسید. ا دواره پروندمش ک ای باریم ب دستش نرسید. تا اینکه یتو ا ای ناویام پرتش کرد و رسید ب دستش.
بدشم سرپرستو ورخیزید زنگ زد ب فرمانده و گف:
جناب سعیدی ی شاهکار دگه یم کرده، ا ۴ قدمی پیچ گوشتی رو برام پرت کرد، ب دستم نرسید!



دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 12:13 | دیدگاه شما و دیگران: ()

خاطره: چاه دستشویی

برا خالی کردن چا دسشوییمون دیواره کت کردن تا آب پرتقالگیر خابگاه دخترا ( تانکر تخلیه چاه) بتونه لولشه ا لا ای کتو رد کنه و بره ت چا.
سرپرست سردر وشم گف:
ای کتو ر خود ی چیزی بپوشون تا او ورش دیده نشه.
فرداش ک وردش اومد، دید ک هنو کتو همو طوریه ک دیرو بید. وشم گف:
چرا جلو اینو ر نگرفتی؟
منم وردشتم گفتم:
دنبال ی چیزویی هستیم ک جلوش بلیم.
دیتم ک سرپرستو خود او یتو پایور(!) دارن خود خنده همدگه ر نگا می کنن. سپس خودشون ۲ تا چن تا پرک آجر وردشتن و ت کتو کردن و جلشو بستن.
ینی م ایق چیزی ب ذنم نرسیده بید؟!



دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 12:08 | دیدگاه شما و دیگران: ()

خاطره: اندازه ی پنجره

سرپرست سردر وشم سپرده بید ک اندازه شیشه حموم ر دربیارم تا روش شیشه بندازن. م اندازه گرفتم و ب جا ۶۵ سانتی متر گفتم ۱۶۵ سانتی متر! اونم رف شیشه گرفت و دید ک بس گنده یه.
ب یکی زنگ زد و گف:
جناب سعیدی ی شاکار دگه یم کرده. شیشه ای ک برا پنجره اندازه گرفته، ا در نمی ره تو!



دسته بندی : سربازی ,
تاریخ: دوشنبه 1392/04/10 - 12:06 | دیدگاه شما و دیگران: ()

صفحه ها: [ 1 ] [ 2 ]